تبليغاتX
پــوشــک - ایمانیات
 

دو سال پیش تو یک کارگاه اصول روابط اجتماعی شرکت کردم . از بین همهء برنامه های کارگاه جالب تر از همه واسه من یک بحث یک ساعته بود در مورد اینکه آیا ما تنها با استفاده از تفکر و اندیشیدن می تونیم جواب همه سوالهامون رو پیدا کنیم و اینکه علم میتونه تنها اتکای انسان در زندگی باشه یا اینکه به اعتقادات دینی و ماوراء طبیعی هم نیاز داریم .

مسوول این برنامه و در واقع رییس جلسه ، یکی از اساتید دانشگاه فلان تهران بود که دکترای شیمی فیزیک (یه همچین چیزی) داشت . بحث رو با یه مقدمهء چند دقیقه ای شروع کرد و در تمام طول مناقشاتی که براه افتاد خیلی خوب جلسه رو کنترل کرد (اگه نبود شاید کتک هم می خوردم!) .

کار داشت به جاهای باریک می کشید و دو گروه مخالف و موافق داشتند خرخره های همدیگه رو می جویدن که دکتر بحث رو با این حرفها فیصله داد :

 

این طرز بحث کردنهای تعصبی و مشاجره های بی نتیجه ، حدود صد ساله که تو کشورهای پیشرفته منسوخ شده و هیچ اندیشمندی حاضر نمیشه به دام این مغالطه های لفظی و عقیدتی بیفته . تمام طول قرن هجدهم و نونزدهم میلادی که منطق دکارتی در حال گسترش بود و بشر تازه می خواست روش تازه ای برای اندیشیدن رو تجربه کنه ، پُر است از این نوع جدل ها و مناقشات .

پس از گذشت دویست سال هیچ کدام از دو گروه مخالف و موافقِ این بحث ، موفق به قانع کردن گروه دیگه نشدن ، اما سرانجام این دوران را با یک توافق ضمنی پایان دادند و تفکر بشر آن چیزی را که امروزه انقلاب صنعتی می خوانیم نشانه گرفت و حاصل آن جهش باور نکردنی علم و فن آوری در قرن بیستم است. اون توافق چی بود ؟

اختیار در باور داشتن به چیزهایی که نه می توان آنها را رد کرد و نه می توان اثبات کرد . خدا ، بهشت و جهنم ، روح ، معجزه ، ... تمام اینها را ایمانیات می گوییم . چیزهایی که اگر زندگی را با آنها با معنا تر و بهتر ببینیم به آنها ایمان آورده و با آنها زندگی می کنیم . اگر هم این باورها را در زندگی زائد می بینید ، زندگی را بدون آنها بنا می کنید . در هر حال تنها ملاک ایمان آوردن یا رد کردن این عقاید ، سلیقهء شما و اختیار شما در انتخاب آنهاست و نه میزان درستی آنها ...

.....

خیلی دلم می خواد در مورد عقاید خودم تعصب نداشته باشم و بتونم به همهء آدمها و عقایدشون (که بیشترشون به نظرم نادرست و غیر منطقیه) احترام بگذارم ، ولی خیلی سخته ... خیلی صبوری می خواد ... خیلی بزرگواری می خواد ... خیلی بی خیالی می خواد ...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 10:41 |