تبليغاتX
کـــلاف مثل کــــاف

 

سکته ناقص دیگه‌ای که نسل ناقص‌الخلقه ما متحمل شد، الگوی روشنفکری بود که سالها قبل از انفجار نور، در ادبیات و فرهنگ جفنگ مملکت، تعریف و رشد داده شده بود.

نوجوان بودیم و خیلی مطالعه می‌کردیم، چون کار دیگه‌ای نداشتیم بکنیم. تحت تاثیر آن جفنگها، تصمیم گرفتیم اولین روشنفکر از خانواده‌های تاریک‌فکر یا خاموش‌فکر و سنتی‌امان باشیم.

اصولاً روشنفکر بودن طیف گسترده‌ای از رفتار و خصوصیت‌های ظاهری و باطنی یک آدم رو در بر میگیره و به راحتی نمیشه روشنفکر بودن رو آموزش داد، البته شاید هم بشه! .. ما فکر می‌کردیم همه چیز به خودمون بستگی داره، اما ..

ژنتیک و تربیت من با روشنفکر بودن، تناقض داشت و من بیهوده سعی کردم با مطالعه و جستجوگری بیشتر و بیشتر، این دو تا عامل رو کمرنگ‌تر کنم، ...

حالا که به اون زمان فکر می‌کنم از ته دل به ریش خودم می‌خندم.

حیف از اون همه وقت که به خوندن کتاب و مجله و مقاله و بحث‌ها و جفنگیات نظری و فلسفی گذشت. با اون وقت که هدر دادم، چه خوشی‌هایی میتونستم بکنم ..

حیف از این معده بیچاره که با خوردن قهوه و کاپوچینو در ژست‌های روشنفکری به ففــاک رفت. با این معده میتونستم چند تا بشکه مشروب بیشتر بخورم تا اونجوری به ففــاک بره!

حیف از اون همه وقت که به شنیدن درد دلهای احمقانه بی‌نامـوسی یک مشت پسر و دختر احمق‌تر از خودم گذشت. با این وقت میتونستم چقدر بیشتر بی‌نامـوسی کنم و از زندگیم لذت ببرم ..

و حیف از این موهام که معلوم نیست واسه چی ریخت؟ اما هر چی باشه، روشنفکری بی ‌تقصیر نیست!

وقتی بیشتر فکر می‌کنم، می‌بینم که تربیت و ژنتیک به کنار، روشنفکری حتی با کـون گـشاد خودم هم در تناقض بود. با طبع عیاش و خوش گذران و بی‌قید و بی‌مسئولیتم هم در تناقض بود. روشنفکری حتی با خردگرایی و شک هم جور در نمی‌اومد چون بُت سازی و الگو پرستی توی ذاتش بود و من نسبت به این واژه خردگرایی یک تعصب احمقانه دارم!! ..

بطور کلی حاصل تمام این غور و جستجو، این بود که دیدیم ما اصلاً با همه چیز بجز خوش‌گذرانی و الواتی صلح‌طلبانه، مخالفیم ! ..

و حالا درست در زمانی که چروک‌های روشنفکری بر چهره‌امان نشسته، روشنفکر نیستیم و هرگز هم نبوده‌ایم و نخواهیم بود. پس گول ژست‌ها و قیافه‌امان را نخورید، ما خطرناکیم !

 

.. اما تو باور نکن !

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 8:49 |

 

در عنفوان بلوغ سالهای اول دهه هفتاد، نمایان شدن ساق پشمالوی پاهای یک دختر هفتاد ساله هم میتونست هفته‌ها سوژه باشه واسه خودارضـایی ما بچه‌های انقلاب. روزگار خوبی بود. اما این روزها .. ای امان از این روزها ..

انسان‌گرایی لعنتی بود که تمام کاسه و کوزه ما رو بهم ریخت .. انگار همون اسلام عزیز خیلی بیشتر کیف داشت! حالا دیگه حتی دیدن اندام کاملاً برهــنه یک زن هم نمیتونه توحشی در من ایجاد کنه .. ای امان از توهم انسانگرایی .. توجه بیش از حد به انسانیت و بی‌خیال جنسیت شدن .. (تو باور نکن!)

به این نتیجه رسیده بودم که هیکل آدمها توی لباس خیلی قشنگ‌تر و جذاب‌تره. اما بعد از پیدا شدن صدها استثناء فرضیه خودم رو کنار گذاشتم ..

شما چی؟ .. تا حالا اندام خودتون رو کاملاً برهـنه توی آیینه قدی تماشا کردین؟ اگه در باور عرف و جامعه زشت نبود، آیا حاضر بودین به همین شکل و شمایل در انظار عموم ظاهر بشین؟ خجالت میکشین نه؟ اصلاً تا حالا چند نفر شما رو کاملاً لــخت دیدن؟ ها؟ هیچکی؟ یکی؟ .. نچ نچ نچ ..

و اما من .. یکی از کارهایی که باید ظرف چند سال دیگه بکنم، سفر به جزیره لــختی‌هاست. از این جزیره و یا کمپ‌هایی که خیلی جاها توی دنیا هست و ما خبر نداریم. شاید هم شرکت در راهپیمایی لــختی‌ها که هر سال توی اروپا برگزار میشه و لابد عکسهایی ازش دیدین ..

حیا .. شرم ..خجالت از برهـنه بودن، چیزی که هرگز در ذات بشر نیست و مثل خیلی چیزهای دیگه، به روان هر کودک تزریق می‌کنیم ..

ما توی جزیره لـخـتی‌ها به کسی یا چیزی خیره خیره نگاه نمی‌کنیم، کدومتون رو میتونم اونجا ببینم؟

 

ای بی‌حـیا!!!

باور نمی کنم ..

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 9:18 |

 

مجموعه آرزوها و علایق من و بطور کلی تمام چیزهایی که فکر می‌کردم می‌تونم و می‌خوام که از اونها لذت ببرم، تمام چیزهایی بود که در بیشتر آدمهای این اطراف میشه پیدا کرد: طبیعت زیبا، موسیقی، دوستی و محبت، شـراب، زن، .. این بود بقچه لـذتهای زندگی ..

اما باز هم هر چی باشه، ماجرا ماجراست!

دریغ از اینکه اصلاً به دنیا نیومدم که از دیدن رنگین کمون هفت رنگ که یه لنگش روی دریاست و لنگ دیگه‌اش توی درختهای سرسبز جنگل و تپه‌ها، توی یک هوای بهاری و پر از عطر گل و بارون لذت ببرم. و یا اون همه راه رو با یه کشتی مامانی و زیبا در حالی که از شدت دریاگرفتگی و تهوع روده‌هام داشت بالا میومد، طی کنم تا به جایی برسم که مثل بهشت زیبا و دلرباست. و من توی اون ساحل پر از زیبایی و آرامش در میان زن و دختــرهای نیمه عــریان از شدت خستگی و گشنگی و دستشویی و خواب، آرزو کنم کاشکی الان تو جهنم بودم!

حالا بقچه لذتهای زندگیم رو باز برمی‌دارم و خالی می‌کنم و از نو پر می‌کنم. من از طبیعت زیبا متنفرم، خصوصاً اگه بخاطر رسیدن بهش مجبور بشی یه عالمه راه بری!

بقچه باید پر باشه از ماجرا ..

ماجرا .. مثل رقصیدن ناگهانی و بی‌هوا با یک دختر سرمست و مسـت، ساعت سه نیمه شب وسط خیابونی که یکدفعه از شدت بارون سیل آسای استوایی خالی شده .. صدای شلپ و شلوپ آب زیر پاهای ما دوتا که توی گومپ گومپ موسیقی تکنو گم میشه .. درد لطیف شلاق موهای خیسش که در تب و تاب وحشیانه رقص توی صورتم می‌خوره .. و صدای همهمه و شادی مردم که از زیر چترها و سایه‌بون های دو طرف خیابون دارن رقص بی‌قاعده ما رو تماشا می‌کنن .. و پیاله‌های داغ تکــیلایی که توی رگهام، توی ذهنم می‌ترکه .. بومب .. و بوسه نرم از گونه‌های خیس از بارون و عرق و خداحافظ تا همیشه ..

ماجرا .. مثل بانجی جامپینگ، مثل فرار خون از رگهای سرم لحضه‌ای که از ارتفاع شصت متری می‌پرم توی بغل خدایی که نه اون پایینه و نه این بالا و هجوم دوباره خون توی همون رگها، وقتی که مثل همیشه وارونه وسط زمین و هوا معلق موندم و اصلاً هم دلم بغل نمی‌خواد ..

ماجرا .. مثل حس ضربان تند قلب وقتی دو تا قفسه سینه با تمام توان به همدیگه چسبیدن و حتی هیچ پـستـانی هم این وسط نیست که گرومپ گرومپ این تپش رو خفه کنه .. و سیل اشک و شروع حسرت در پایان یک شب از هزار و یک شب ..

ماجرا .. مثل تمام اون چیزهایی که حتی نمی‌شناسم، ندیدم، نشنیدم و نمی‌دونم که باید توی بقچه بزارم ..

بقچه لذتهای زندگیم، حالا یه عالمه جا داره، یه عالمه جا واسه یه عالمه اشک و بوسه ..

بقچه‌ای که میدونم هرگز پر نمیشه .. هرگز ..

 

باور می‌کنی؟

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 7:58 |

 

دلم برای کسی تنگ نشد. اشتیاقی برای برگشتن نداشتم. برام مهم نبود که یه مشت آدم دیگه هم با هزار امید و آرزو کنار من توی هواپیما نشستن، از صمیم قلب دلم می‌خواست سقوط کنه .. اما فرود اومد .. آروم و نرم ..

واسه این سانحه نرم، چه شام غریبانی دارم امشب .. دریغ از یه قطره اشک .. دریغ از یه ذره درک ..

 

باور می‌کنی؟

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 23:21 |