تبليغاتX
کـــلاف مثل کــــاف
 

به شدت در مورد عکسهاش حساسه و ترجیح میده بمیره ولی یه عکس ازش نگیرن که اونجوری که خودش دوست داره خوشگل نشده باشه . میگه "من خوش عکس نیستم." . توی بیشتر عکسهاش لباسهای رسمی و موهای مرتب و آرایش کامل و جواهرات و یه ژست سلطنتی و یه لبخند مصنوعی مصنوعی مصنوعی .. لبخندی که بیشتر از کج و کوله شدن ماهیچه های لب و لوچه نیست .. حتی یه ذره هم از اون لبخند تو چشمهاش پیدا نمیشه .. حتی یه ذره ..

هیچ کدوم از عکسهاش شبیه خودش نیست .

چند دقیقه قبل از سال تحویل هشتاد و شش تنها بخاطر اینکه به تذکرش توجه نکردم و یه عکس در حالی که آرایش نکرده بود ازش گرفتم، چنان جنجال و بلوا و آشوبی به راه انداخت که همگی از سر سفره بلند شدن و رفتن خوابیدن .

امسال می خواد سال تحویل تو خونه خودش باشه ، خودش و شوهرش .

 

پدر و مادر دلشون گرفته .. می خوان فردا (صبح بیست و نهم اسفند) برن مسافرت و من بهشون گفتم که همراهشون نمیرم .. مادر در حالی که بغض میکنه میگه "سال دیگه معلوم نیست بابابزرگ و مامان بزرگ زنده باشن یا نه .. بعد از چند سال بد نیست بیای دیدنشون ، دوستت دارن ، دلشون برات تنگ شده."

 

اما من بی شک نمیرم مسافرت . من دلم واسه هیچ کسی ذره ای تنگ نشده و دلم هم نمی خواد لحضه هایی رو تصور کنم که ممکنه حسرت بودنشون رو بخورم .

 

من می خوام سی امین نوروز زندگیم رو تنها باشم .. شاید تمیز و مرتب و لباس پوشیده سر هفت سین بشینم .. شاید پیکی بزنم به پایندگی بهار نارنج  شیراز که پاینده نمی مونه .. شاید بغض کنم .. شاید آرزو کنم کاشکی این یکی دیگه آخریش باشه .. شاید هم بغضم بترکه ..

شاید ..

 ..

نوروز مبارک

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 11:21 |

 

این شبها با تماشای سریال Lost خودم رو فراموش می کنم ..

اما این Josh Holloway در نقش Sawyer نمی گذاره اعصابم آروم باشه ..

یه شخصیت منحصر به فرد که واقعاً پیشبینی کردن رفتارش مشکله . چهره زیبا ، اندام مردونه ، رفتارهای بی تکلف و بی قید ، جسور ...

البته چیزی که توی این سریال واسه من جالبه اینه که هیچ کدوم از شخصیتهای اصلی این سریال تبدیل به اسطوره نمیشن و نمی تونن یا نمی خوان از همدیگه سبقت بگیرن . همگی ترکیبی هستن از انسانیت و بزرگی و رزالت و پست فطرتی  .. جایی که تمدن و قانون نیست که تو رو  مجبور کنه توی چهارچوبها خودتو جا بدی و کلیشه رفتار کنی ، تو همون چیزی میشی که واقعاً هستی ..

همیشه توی زندگیم حسرت اسطوره بودن رو خوردم و آرزوی حماسه کردن داشتم .. هرگز نه اسطوره شدم و نه جزیی از حماسه ای بودم .. زندگی عادی و عاری از واژهء شکوه . یک آدم معمولی با اخلاق معمولی و قیافه معمولی که همیشه با آدمهای معمولی یه رفتار معمولی داره ..

من انگار نه انگار که دارم روزهای سی امین سال زندگیمو می گذرونم .. من انگار نه انگار که موهام ریخته و گوشه چشمهام داره چین می خوره .. من انگار نه انگار که توی یه شرکت بی در و پیکر که بین ششصد تا کارمندش و ششصد تا دستگاه کامپیوترش هیچ تفاوتی قایل نمیشه ، شاغل هستم .. من انگار نه انگار که توی ایران اسلامی زندگی می کنم .. من انگار نه انگار که هیچکی منو دوست نداره  .. من انگار نه انگار .. .. ..

مثل بچه ها خیالبافی می کنم .. این روزها تو خیالم Sawyer هستم ..

 

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 13:20 |

 

دیگه به چیزی فکر نمی کنم . وضعیت شغلیم یه خورده تغییر کرده و دیگه در طول روز وقت اضافی ندارم . عصر ها ساعت شش که می رسم خونه ، خیلی احساس خستگی می کنم .

اما یه چیزی هست که سرم رو تا آخر شب گرم کنه . به لطف یه آقا پسر اصفهانی به اسم سپهر مدیر فروشگاه اینترنتی اصفهان فیلم ، یه عالمه سریال خارجی خریدم و دارم کلی وقت تلف می کنم . خیلی باحاله . بالاخره این فاصله تولد تا مرگ باید یه جوری بگذره دیگه .

سریال Friends رو ماه قبل تموم کردم . حالا هم با Weeds و House MD سرگرم هستم . یه مشت سریال دیگه هم توی برنامه آینده دارم .

 

غرق شدن توی دنیای مجازی .. اوهام .. شیفته شخصیتهایی شدن که هیچ وقت وجود نداشتن .. مدتی از کثافت واقعیتهایی که در اونها زندگی می کنیم جدا بودن .. بالاخره این انتظار تموم میشه ..

من دیگه به هیچی فکر نمی کنم .

بدرود

.

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 9:7 |