تبليغاتX
پــوشــک
 

این احساس سرگشتگی و گمگشتگی و اون جستجوی ابدی که قبلاً هم درباره اش یه چیزهایی نوشته بودم ، بعضی و قتها باعث میشه آدم سر از چه جاهایی در بیاره .

ادیان جدید . هرچند هیچ کدوم از اینها اسم دین رو روی خودشون نمی گذارن و در ابتدا هیچ اظهار مخالفت و ناسازگاری با هیچ دین و آئینی رو ندارن و تنها به عنوان و اسمِ طریقت اکتفا می کنند ، اما در عمل واجد تمام مشخصات و ویژگی های یک دین هستند . یک طرز فکر و برداشت خاص از هستی و آفرینش که توسط یک انسان زیرک ارائه میشه و توسط خود اون رهبر و اطرافیان ذینفع ، تقدیس میشه و هر چه زمان بگذره و این افکار گسترش پیدا کنه ، مقدس تر و فراطبیعی تر جلوه می کنه . چیزی که در ابتدا حاصل اندیشهء یک انسان بود حالا تبدیل به آیاتی میشه که نباید بهش زیاد فکر کرد بلکه باید بهش ایمان آورد .

دلیل بوجود اومدنشون هم شاید این باشه که دیگه حتی نسخه های پالایش شده و ویرایش شدهء ادیان گذشته ، نمی تونن پاسخگوی جستجوها و بهانه گیری های آدمهای سرخورده ای باشن که پا توی دالون شک گذاشته اند.

تنوع این طریقت ها اونقدر هست که هر سلیقه ای رو ارضاء کنه .

از مکتب جناب آقای ساتیا سای بابا که چقدر چهره کریه و حرفهای زیبایی داره و البته چقدر در اجرای شعبده ها و معجزات احمقانه اش ناشی عمل می کنه (با این وجود در کشور ما هم پیروان زیادی داره) ، تا مکتب رو به گسترش اکنکار که چقدر با فکر و سیاست و زیرکی طراحی و اختراع شده . تا حالا هیچ کدوم از کتابهای این مکتب رو خوندین و به افکار زیبا و فریبنده شون آشنایی دارین ؟ اینقدر این ایده ها و آموزه ها زیبا و جذاب و افسونگر هستند که بسیاری از افراد اهل تفکر رو هم به خودشون جذب می کنن . ...

چرا ؟ 

تصور زندگی بدون  ایمان ، اینقدر مشکله ؟

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 13:0 |
...

دیروز و امروز نمی دونم چه مشکلی بود که خیلی از ساعتها نمی تونستم به وبلاگهای بلاگفا دسترسی داشته باشم ، هیچ کدومشون !

من تا حالا دامغان نرفتم و در موردش چیزی هم نمی دونم . روستای طاق که نزدیک دامغان هست رو هم دیگه اصلاً نمی شناسم . اما امروز صبح به طور کاملاً اتفاقی از طریق گوگل (ص)  ...

صاحب این دو تا عکس رو می شناسید ؟

 

 

اسمش علی ربیع زاده است ملقب به هیربُد . اطلاعات بیشتری در موردش ندارم.

چهره اش برام خیلی جالبه. چند تا وبلاگ داره. وبلاگهایی با آمار بازدید کم . اصلاً هم وبلاگهاشو جایی تبلیغ نمیکنه و سر و صدایی هم نداره.

یکی از وبلاگهاش مربوط به مقالات و افکار و عقایدشه به اسم در جستجوی راز آفرینش . مجموعه مقالاتش رو هم تا شهریور هشتاد و شش بصورت یک کتابچه به اسم بهشت گمشده با فرمت PDF در هشتاد صفحه یه گوشه از وبلاگش واسه دانلود گذاشته که من هم دوباره تو رپیدشیر آپلودش کردم ، حجمش دو مگابایته و میتونین از اینجا دانلودش کنین.

اولش که این این کتابچه رو باز کردم از شکل ظاهرش زیاد خوشم نیومد و چند تا مقاله اولش هم واسم خیلی جالب نبود . پیشتر که رفتم جالب و جالب تر شد. افکار و عقایدی که مطمئنم با سالها مطالعه و تفکر بدست اومده . با نگارش بسیار ساده و در عین حال شیرین . بی تعصب و بی ریا . بدون غرض ورزی و پیش داوری. گرچه با بعضی از دیدگاه هاش کاملاً موافق نیستم اما اونها رو بسیار ارزشمند می دونم . ...

به این فکر می کنم که اگر آموزش و پرورش این کشور رو انسانهایی با اینگونه افکار و عقاید اداره می کردند و اگر آموزگارهای ما علی ربیع زاده بودند و در کالبد کتابهای درسی ما روح این افکار جاری بود ، سرنوشت جامعهء ما بعد از دو نسل می تونست چقدر متفاوت با این چشم انداز تیره ای باشه که حالا در پیش رو داریم.

باز هم افسوس می خورم ...

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 23:13 |
 

یکی از ارزشها و فضایلی که توی این جامعه سالهاست از طریق رسانه ها و آموزش و پرورش و ... تعریف شده ، گسترش پیدا کرده و حالا دیگه تو عقاید بیشتر ما نهادینه شده ، سختی کشیدن  و رنج بردن و زحمت کشیدنه .

توی محاورات روزانه از این قبیل جمله ها زیاد می شنویم :

          فلانی آدم خیلی خوب و زحمتکشیه .

          فلانی خیلی محترمه ، خیلی سختی کشیده تا به اینجا رسیده.

          اشکال نداره ، این سختی ها تو رو قوی تر میکنه.

          سختی ها آدمو با تجربه و پخته می کنه.

          آدم باید خیلی سختی و مرارت بکشه تا مرد زندگی بشه.

          ...

اسطوره ها و الگوهای ما افرادی هستند که در فقر و سختی و قناعت روزگار گذروندن . بسیاری از پدر و مادر ها دوست دارن فرزندشون طعم سختی ها رو بچشه و به اصطلاح لوس و نازپرورده بار نیاد. معلم ها ، دبیرها و استادهای ما زمان تحصیل ، با طعنه و کنایه های تحقیر آمیز با دانش آموزان و دانشجوهای مرفه برخورد می کنند . شخصیت های فیلم ها و سریالهای ما اگر پولدار و صاحب زندگی مرفه باشن ، یا فاسد و هرزه هستن یا پر نخوت و خودبین و یا خام و بی تجربه و ساده لوح .

سوژهء قدیمی و نخ نمای علم بهتر است یا ثروت ، هنوز هم طرح میشه ، سوالی که از بیخ و بُن اشتباهه .

افرادی که زندگیشون پر بوده از سختی ها و مرارت ها ، به تو به چشم حقارت نگاه می کنن . زیاد پیش میاد که سختی های کوچک زندگیتو خیلی با آب و تاب و مبالغه برای دیگرون تعریف می کنی تا بهشون بفهمونی من خیلی قوی ام .

...

چیزی که واسه من مسلمه ، اینه که اشاعهء این عقاید هیچ وقت نمیتونه جای خالی تربیت و فرهنگ رو پُر کنه . وقتی که دچار فقر تربیت و فرهنگ باشیم ، سختی کشیدن ، زحمت کشیدن ، صرفه جویی و قناعت کردن در خواسته ها و نیازها و ... نمیتونه مانع از بی خِردی ، خرافه پرستی ، حماقت و نادانی بشه .

من نتونستم این ادعای رایج رو واسه خودم ثابت کنم که نسبت فساد ، تباهی ، مشکلات خانوادگی و ناراحتی های شخصی در میان افراد مرفه ، بیشتر از قشر متوسط جامعه است.

در واقع به هیچ وجه رابطه ای بین رفاه ، سواد و شعور پیدا نمی کنم . کما اینکه هر کسی میتونه افراد واجد یا فاقد همهء ترکیبهای ممکن از سه ویژگی بالا رو تو وجود اطرافیان و آشنایان خودش ببینه .

 

گاهی از خودم می پرسم ، چند سال باید طول بکشه تا بتونیم باورها و ارزشهای بی اساس و سست بنیاد و مغرضانه ای که در اونها غسل تعمید داده شده ایم ،  رو از تار و پودمون بیرون بکشیم ؟

 

(از پُست قبلی جواب نظرها رو با یه خط جدا کننده زیر هر کدوم میزارم)

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 9:20 |
 

دو سال پیش تو یک کارگاه اصول روابط اجتماعی شرکت کردم . از بین همهء برنامه های کارگاه جالب تر از همه واسه من یک بحث یک ساعته بود در مورد اینکه آیا ما تنها با استفاده از تفکر و اندیشیدن می تونیم جواب همه سوالهامون رو پیدا کنیم و اینکه علم میتونه تنها اتکای انسان در زندگی باشه یا اینکه به اعتقادات دینی و ماوراء طبیعی هم نیاز داریم .

مسوول این برنامه و در واقع رییس جلسه ، یکی از اساتید دانشگاه فلان تهران بود که دکترای شیمی فیزیک (یه همچین چیزی) داشت . بحث رو با یه مقدمهء چند دقیقه ای شروع کرد و در تمام طول مناقشاتی که براه افتاد خیلی خوب جلسه رو کنترل کرد (اگه نبود شاید کتک هم می خوردم!) .

کار داشت به جاهای باریک می کشید و دو گروه مخالف و موافق داشتند خرخره های همدیگه رو می جویدن که دکتر بحث رو با این حرفها فیصله داد :

 

این طرز بحث کردنهای تعصبی و مشاجره های بی نتیجه ، حدود صد ساله که تو کشورهای پیشرفته منسوخ شده و هیچ اندیشمندی حاضر نمیشه به دام این مغالطه های لفظی و عقیدتی بیفته . تمام طول قرن هجدهم و نونزدهم میلادی که منطق دکارتی در حال گسترش بود و بشر تازه می خواست روش تازه ای برای اندیشیدن رو تجربه کنه ، پُر است از این نوع جدل ها و مناقشات .

پس از گذشت دویست سال هیچ کدام از دو گروه مخالف و موافقِ این بحث ، موفق به قانع کردن گروه دیگه نشدن ، اما سرانجام این دوران را با یک توافق ضمنی پایان دادند و تفکر بشر آن چیزی را که امروزه انقلاب صنعتی می خوانیم نشانه گرفت و حاصل آن جهش باور نکردنی علم و فن آوری در قرن بیستم است. اون توافق چی بود ؟

اختیار در باور داشتن به چیزهایی که نه می توان آنها را رد کرد و نه می توان اثبات کرد . خدا ، بهشت و جهنم ، روح ، معجزه ، ... تمام اینها را ایمانیات می گوییم . چیزهایی که اگر زندگی را با آنها با معنا تر و بهتر ببینیم به آنها ایمان آورده و با آنها زندگی می کنیم . اگر هم این باورها را در زندگی زائد می بینید ، زندگی را بدون آنها بنا می کنید . در هر حال تنها ملاک ایمان آوردن یا رد کردن این عقاید ، سلیقهء شما و اختیار شما در انتخاب آنهاست و نه میزان درستی آنها ...

.....

خیلی دلم می خواد در مورد عقاید خودم تعصب نداشته باشم و بتونم به همهء آدمها و عقایدشون (که بیشترشون به نظرم نادرست و غیر منطقیه) احترام بگذارم ، ولی خیلی سخته ... خیلی صبوری می خواد ... خیلی بزرگواری می خواد ... خیلی بی خیالی می خواد ...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 10:41 |
 

حتماً تا حالا واسه تو هم پیش اومده که با کسی آشنا بشی و خصوصیات اخلاقی و ظاهری اون حسابی تو رو شیفته کنه ولی بعد از گذشت زمان زیادی از شروع دوستی یا عشقت ، متوجه بشی که طرف چند تا ویژگی ناسازگار با تو داره که تحملشون خیلی واسه تو مشکله و روز به روز مشکل تر هم میشه .

تو این موقعیت چیکار می کنی ؟

تحمل می کنی ، سعی میکنی طرف رو به دلخواه خودت تغییر بدی ، تهدیدش میکنی که اگه خودشو اصلاح نکنه ترکش میکنی ، ترغیبش میکنی که رفتار بدشو ترک کنه ، کاری میکنی که نسبت به رفتار نادرست خودش آگاهی کامل پیدا کنه تا بهتر بتونه ترکش کنه ، اگه این رفتار بد جزئی از شخصیتش باشه باهاش سازگاری می کنی ...

اگه حتی هزار راه و روش سنتی و علمی و روانشناسی و کوفت و زهر مار رو هم امتحان کردی و دیدی جواب نمیده ... اونوقت احتمالاً ترکش میکنی  ...

بهش بد جوری عادت کردی ، از فکرت بیرون نمیره ، چپ و راست یاد خوبیهاش می افتی ، یه وقتایی میگی اگه الان بود چه خوب بود ، اصلاً اونقدر ها هم که تو حساس شده بودی بد نبود ...

تو اوج این دلتنگیا ، بهت تماس میگیره ، میگه که دیگه خیلی عوض شده ، میگه که از دوریت خیلی سختی کشیده ، یه تحول شگرف تو وجودش رخ داده و حالا حسابی آدم شده ، دوباره رابطه رو از سر میگیری ، بعد از چند مدت دوباره همون آش و همون کاسه  ...

دوباره ترکش میکنی ...

دوباره ... دوباره ... دوباره ... دلتنگی ... دلتنگی ... دلتنگی ...

این تجربه باید چند بار تو زندگیمون تکرار بشه تا این واقعیت رو بفهمیم :

 

هیچ کس هیچ وقت هیچ تغییر مثبتی نکرده، نمیکنه و نخواهد کرد

 

پی نوشت : این واقعیت شمولیت نداشته ، نداره و نخواهد داشت !

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 16:6 |
 

واقعیت اول : به ندرت میشه کسی رو پیدا کرد که هیچ کار خلاف قانون ، دین و یا عُرف انجام نداده باشه . در واقع ما هر عقیده ای که داشته باشیم و هر جایی زندگی کنیم ، احاطه شده ایم از کارهای لذتبخشی که با برچسبهای قرمز خلاف ، گناه و یا ناپسند ، علامت گذاری شده اند. بیشتر ما هر روز تعداد زیادی از این علامتها رو نادیده می گیریم و اون کاری رو می کنیم که برامون لذتبخشه و دوست داریم .

واقعیت دوم : توی دنیایی زندگی می کنیم که همواره امکان پیش اومدن مصیبتهایی مثل زلزله و سیل و حوادث مرگبار ، وجود داره . همچنین همهء ما در اثر بی احتیاطی  و بد شانسی دچار سانحه می شیم . اتفاقات بد همیشه پیش میاد : تصادفات رانندگی ، بیماری های سخت ، حوادث کاری ، مصیبتهای اقتصادی ، گرفتاری ها و اختلافات خانوادگی ، مورد تهاجم واقع شدن ، ... بدبختی از همه شکل و در هر زمینهء ممکن . فرق نمیکنه که چقدر با سواد یا پولدار باشی . بدبیاری برای همه اتفاق می افته .

سوال : آیا بین واقعیت اول (انجام یک جُرم یا گناه) و واقعیت دوم (پیش آمدن یک اتفاق نامطلوب) ، رابطه ای وجود داره ؟

Blah Blah Blah Blah ................

Blah Blah Blah Blah ................

Blah Blah Blah Blah ................

 

اینکه چرا من چیزهایی مثل گناه ، اشتباه ، جرم و ناپسند رو با وجود اینکه همه اونها رو خیلی متفاوت از هم قضاوت میکنن ، توی یک مجموعه قرار دادم (همینطور در مورد مجازات ، مصیبت ، بلا و بدشانسی) ، یه دلیل خاصی داره .

در نظر ما سیگار کشیدن(یک کارِ فرضاً نادرست) از نظر کیفری با شراب خوردن(یک کار فرضاً نا درست دیگه) خیلی فرق داره .

Blah Blah Blah Blah ................

Blah Blah Blah Blah ................

Blah Blah Blah Blah ................

 

یک نتیجهء محتمل (که ممکنه خیلی ها مثل من بهش رسیده باشن) :

 

هر کار لذتبخشی رو که دوست داری انجام بدی و حقوق سایر افراد جامعه رو نقض نمی کنه ، انجام بده .

اگه اون کار غیر قانونی (جُرم) بود ، احتیاط کن گیر نیفتی.

اگه اون کار غیر شرعی (گناه) بود ، عذاب وجدان نداشته باش.

اگه اون کار در عُرف جامعه ناپسند بود ، جوری انجام بده که کسی نفهمه.

 

هرگز برای هیچ برچسب ممنوع ، ارزشی قائل نباش مگر اینکه اون علامت رو خودت با فکر کردن در مورد تمام پیامدهای محتمل یک کار ، بهش چسبونده باشی .

هرگز از دیگران انتظار نداشته باش به برچسبهایی که خودت به چیزی چسبوندی احترام بزارن و اونها رو رعایت کنن.

 

اگه تونستی بین واقعیت اول و واقعیت دوم یک رابطهء عِلّی و قطعی پیدا کنی که بشه ازش یه قانون خلل ناپذیر ساخت و هیچ مثال نقضی در موردش پیدا نکرد ، یه کتاب دو هزار صفحه ای دیگه بنویس و مطمئن باش وزارت ارشاد از این مدل نوشته ها خیلی خیلی استقبال می کنه .

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 8:52 |
 

پذیرش این واقعیت برای من خیلی سخت بود که تنها عدهء کمی از افراد جامعه مایل به فکر کردن و یا بهتر است بگویم اندیشیدن هستند. بیشتر ما بجای آنکه در پی یافتن جواب برای پرسشهایمان از تفکر ، خلاقیت ، آزمایش ، استدلال و نتیجه گیریهای منطقی استفاده کنیم ، گرایش به جمع آوری در دسترس ترین جوابهای حاضر و آماده و گردآوری انبوهی از کلیشه ها داریم و در هنگام مواجه شدن با یک سوال تقریباً مشابه ، یکی از این جوابها را از بایگانی حافظه بیرون کشیده و با اندکی دستکاری شهودی ، آنرا مناسب پاسخگویی می کنیم.

در حیطه های تخصصی علوم تجربی که به تحصیلات و مطالعات و شغل ما مربوط نیستند ، ندانستن پاسخ یک پرسش ، عجیب و خجالت آور نیست. اما در مورد باورهای ما از مسائلی مثل خانواده ، تربیت فرزندان ، روابط اجتماعی ، مدیریت ، روابط کاری ، خوشبختی و سعادت ، ازدواج و روابط احساسی و ... همگی خود را صاحب نظر و دانا می شناسیم . ما تنها پُر هستیم از کلیشه هایی که کمی ظاهرشان را تغییر داده ایم .

بیشتر کسانی که دربارهء این موضوعات فکر می کنند از ساختار فکری همگرا تبعیت می کنند . ساختاری که در علوم تجربی منجر به پیشرفت ، کشفیات تازه و عمیق تر شدن حوزهء دانسته های بشر می شود ، اما همین ساختار درشکل دادن باورها و ارزشهای ما در زندگی و جنبه های گوناگون آن تنها به پیچیده تر شدن و بغرنج تر شدن کلاف سردرگم مشکلات و نارضایتی هایمان می انجامد .

تفاوت در اینجاست که علم تجربی برج ها و آسمانخراشهای خود را بر بسترهای مستحکم و بدون لرزش می سازد و در تمام طول زمان ادامهء ساخت آن حتی به یک خشت سست و مشکوک اجازه نمی دهد بستر و تکیه گاهی شود برای خشتی دیگر. برای اطمینان یافتن از سختی و صلاحیت هر ستون ، آنرا با سخت ترین آزمایشهای استقرایی و استنتاجی محک می زند . اگر روزی در مرتفع ترین نقطهء این برج ، آنرا سست و یا کج و منحرف دید ، در خراب کردن صدها طبقه که برای ساخت آنها سالها مشقت کشیده ، تا رسیدن به نقطهء شروع انحراف و بیراهه و اصلاح آن ، شک نمی کند .

اما در مقایسه ، اعتقادات و ارزشهای ما انسانها بر پایه هایی کاه گِلی و سُست (آن زمان که اجداد ما این پایه ها را بنا کردند ، کاه گِل مستحکم ترینِ مصالح بود) بنا شده و اکنون که که برج شگفت انگیز ارزشها و باورهایمان را تا ثریا کج و معوج و لرزان ساخته ایم و نابودی آن را به مثابه پوچ و پوک و بی هدف و بی ارزش شدن تمام زندگی خود می دانیم، برای آنکه مانع از فروریختن آن شویم ، ناچاریم از شمشیر کشیدن بر هر نسیم ملایم و بارانِ نم نم و ریختن خون هر جنبنده ای که بخواهد تلنگری بر این میراث کهن بزند.

تفکر واگرا بی هدف می نماید . سوالها را از بایگانی بیرون می کشد و تعداد آنها را چندین و چند برابر می کند . اگر به جای شهود از استدلالِ منطقی بهره گیرد ، جوابها را بی رحمانه به آزمایش و ارزیابی می گزارد . برجهای لرزان را تا پایه (یا از پایه) ویران می کند . خرافه ها و شگفتیها را می شوید و نابود می کند . نبش قبر می کند ، مردگان را از گور به میز محاکمه می کشد . پیلهء پروانهء فکر را می شکافد و به آن جرءات پرواز می دهد ...    بی نظم و بی هدف است ، ویرانگر است، عصیانگر است ، جسور و یاغی است .

 

گاهی از آدمها ماءیوس می شوم . انگار چیزی که به زور نیزه ، جزئی از تار و پودشان شده را تنها با زور سرنیزه می توان از آنها جدا کرد .

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 16:26 |
 

اندیشه ام دخترکیست چهارده ساله ، لاغر و نحیف ، آبله رو و زشت چهره.

اندیشه ام مرا بابا صدا می زند . تا همین چند سال پیش همبازی بودیم . گذشت زمان برای من و او یکسان نیست . من پیر می شوم و او نوجوان و خام می ماند .

اندیشه ام بیمار است ، ام اس دارد . هیجان او را فلج می کند . بیشتر وقتها کشان کشان و سینه خیز در خانه به دنبال کفشهایش می گردد ، پیدا نمی کند ، جیغ می کشد .جیغهایش بلند و گوش خراش است .

اندیشه ام بهانه گیر است ، بی خواب است . بی نزاکت و بی مراعات است . به هیچ چیز و هیچ کس احترام نمی گزارد . هر کجا که می روم مثل دوال پا  به من آویزان می شود و همراهم می آید . می آید که مبادا جایی آبرویی داشته باشم . می آید که به زمین و زمان بگوید فرزند من ، تربیت شدهء من است .

اندیشه ام مدرسه را رها کرده . در زیر زمین خانه کتاب می خواند . می گوید درس می خوانم . هر چه بیشتر کتاب می خواند زشت تر و بد قواره تر می شود . از اجتماع بیزار است و اندیشهء دیگران را به سُخره می گیرد و چندش آور و بی ارزش می پندارد . به اندیشه های سالخورده شیشکی می بندد .

اندیشه ام باکره ایست بی حیا . نیمه عریان لب پنجره می رود تا رهگذران اندام استخوانی و پوست ماه گرفته و خالدارش را تماشا کنند . آرزو دارد روزی پُر آوازه ترین اندیشهء هرجایی شود .

اندیشه ام خودشیفته است ، نارسیس دارد . به رنگ خاکستری چشمهایش می نازد . آیینه را دوست دارد. موهای مجعد قرمزش را با ژل حالت می دهد . روزی ده بار مسواک می زند و ناخن های سفت ، بلند و نوک تیزش را مانیکور می کند . وسواس دارد . می گوید : خیال نکنی من گربه ام ، من پلنگم .

اندیشه ام تنهاست . کسی جز من دوستش ندارد . تائید طلب است و تشنهء تعریف و تمجید ، اما به روی خود نمی آورد . وانمود می کند کمبود محبت ندارد .

همیشه حسرت می خورد که چرا مذکر به دنیا نیامد . فکر می کند مردها قدرتمند ، با صلابت و  بی رحمند . با خودش می گوید اگر من مرد بودم چنگیز کشور گشا می شدم . می پرسد : بابا تو چرا بی عرضه ای؟

اندیشه ام مرا به ستوه آورده . التماس می کند که با او از این مملکت مهاجرت کنم . از آپارتاید اندیشه متنفر و بیزار است . می خواهد برود جایی که بتواند لُخت و عور ، کنار دریا در پلاژ عمومی آفتاب بگیرد . نمی توانم بروم ، او بی شک افسرده تر خواهد شد.

این روزها بهانهء پرواز می گیرد . از من بال می خواهد . ساعتها بی صدا از پنجره به آسمان فیروزه ای ، به آسمان ستاره ستاره ای خیره می شود . می خواهد آسمان را تا آخر یک نفس پرواز کند ، سر راه بند جاذبهء زمین را از پای ماه باز کند ، دستش را بگیرد و با خود ببرد .

هر شب می پرسد : بابایی ، اگه تو بمیری من هم می میرم ؟

می گویم : نه عزیزم ، اگه تو بمیری من هم می میرم .

 

بغضم گرفته . ای کاش امشب زودتر بخوابد .

 

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 9:28 |
 

من دیگر تاریخ نمی خوانم . دیگر علاقمند به مطالعهء وقایع تاریخی و تحلیل آنها نیستم . من سعی می کنم آنچه از دانسته هایم را که حاصل از خواندن کتابهای تاریخی  و وقایع نگاری های گذشتگان است ، فراموش و از ذهنم پاک کنم . حیف از آن همه وقت که صرف خواندن هزاران صفحه تاریخ تمدن ویل دورانت کردم و صد افسوس بیشتر از آن همه وقت که به مطالعه تاریخ ایران زمین گذشت . دیگر از خواندن تاریخ اسلام نمی گویم ...

آنچه که بودیم حتی اگر در همان زمان افتخار آمیز بود ، اکنون دیگر نیست.

آنچه که بودند حتی اگر پُر بود از حماقتهای شرم آور ، اکنون دیگر نیست.

دوست دارم گذشته را به حال گذشتگان واگزارم و به حال اکنون زار زار گریه کنم .

زادهء ایران زمین این سرزمین کهن بودن برایم هیچ افتخاری نیست . دیگر شیفتهء شاهنامه نیستم . اینکه کورش کبیر که بود و چه گفت ، برایم مهم نیست . تصور صدها جوی خون که از در آغوش کشیدن اسلام در این خاک جاری شد ، گدازه در رگهایم جاری نمی کند . بمن چه که مغولان آمدند و کشتند و سوختند و بردند . اینکه شاه اسماعیل صفوی تُخم چه نهالی کاشت که میوه اش اکنون مزاجم را بهم ریخته ، اهمیتی ندارد . تعادل دو کفهء ترازویی که در یکی تمام ملک ایران بود و در دیگری حرمسراهای قاجاریه ، برایم حیرت آور نیست . چشمان نافذ رضا شاه کبیر و ماجرای پُل وِرِسک ... هیچ کدام ... هیچ کدام ...

دلم می خواهد از غصهء آنچه اکنون هستیم بمیرم و جسدم را در چاه مستراح خانه دفن کنند (هر جای دیگر دفن کنند ، مگر چه فرقی می کنند؟)

 

پیام عزیز ، وطن پرست روشن فکر را پیش رویم تجسم می کنم . نگاه پُر از خشم ، نگاه عاقل اندر سفیه به چشمان سُرخ من .می خواهد هزاران هزار جمله را در یک لحضه توی صورتم بکوبد ، همه را با هم . زبانش می گیرد . باز هم خیره نگاهم می کند .

 

ملتی که تاریخ نداند ، ناچار از تکرار آن است . هِگِل.

 

من حتی به تاریخ اعتماد ندارم . وقتی در عصر ارتباطات و فن آوری های پیشرفته که می توان کوچکترین حرفها و اتفاقات را دقیقاً همانگونه که بوده ثبت کرد ، شاهد این همه دروغ و تحریف و وارانه جلوه دادن واقعتها هستیم ، آنوقت من چگونه به صحت و سُقم آن اتفاق بزرگ که در سال بوق هجری قمری اتفاق افتاد (و دانشمندان گفته اند که راستی راستی عجب اتفاق بزرگی بود) ، اطمینان داشته باشم؟

وقتی هفتاد ملیون آدم و صدها تاریخ نگار ، واقعیتی که تنها سی سال پیش اتفاق افتاده را با اطمینان کامل ، هر یک به گونه ای کاملاً متفاوت از یکدیگر روایت می کنند ، باید تاریخ طبری را انداخت جلوی سگ.

همهء ما همه چیز را بهتر از همه کس می دانیم .

ما همه می دانیم که حافظ شیرازی شیعه بود یا سنی بود یا به مرگ طبیعی مُرد یا تکفیر و اعدام شد یا نشد یا بی خدا شد یا زرتشتی شد یا منظورش از ساقی سیمین ساق چه بود یا نبود ... خودش این را به ما گفت و ما هم مطمئن هستیم که دُرُست گفت .

نمی دانم چه اصراری است که به تاریخ لقب علم بدهند .

ملت بی فرهنگ ، می خواهد تاریخ بداند یا نداند ، در هر حال مایهء ننگ بشریت است.

 

چه میراثی برایمان مانده از آن همه تاریخ افتخار آمیز ؟ ...

 

میرزاده عشقی ، یاغی بود ، روشنفکر بود ، از سرطان پروستات نمُرد ، جوانمرگ شد ، ... به من چه ؟

تنها از او یاد می کنم به خاطر شعری که برای ایران زمینِ آن روزها سرود و ما این روزها می خوانیم:

بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید           به چنین مجلس و بر کرّ و فـَرَش باید رید

به حقیقت در عدل ار در این بام و در است       به چنین عدل و به دیوار و دَرَش باید رید

آن‌که بگرفته از او تا کمر ایران را گــُه                به مکافات ، الی تا کمرش باید رید

پدر ملت ایران اگر این بی پدر است                بر چنین ملت و روح پدرش باید رید

به مدرس نتوان کرد جسارت اما                    آن‌قدر هست که بر ریش خرش باید رید

این حرارت که به خود احمد آذر دارد                تا که خاموش شود ، بر شررش باید رید

شفق ِسرخ نوشت : آصف کرمانی مُرد           غفرالله ! کنون بر اثرش باید رید

آن دهستانی ِبی مدرکِ تحمیلی ِلــُر              از نوک پاش الی مغز ِسرش باید رید

گر ندارد ضرر و نفع ؛ مشیرالدوله                    بهر این مُلک ، به نفع و ضررش باید رید

ار رَوَد مؤتمن‌الملک به مجلس ، گاهی           احتراما ًبه ‌سر ِرهگذرش باید رید

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 7:5 |

 

 

هفده سالم بود . پُر بودم از احساسات رقیق و لوس و هذیان گونه و چندش آور .

کتابهای آندره ژید و هرمان هسه رو از هر جایی که میشد ، گیر می آوردم و هر کدوم رو صد بار می خوندم . مثل مبتلایان به شیزوفرنی ، غرق بودم در توهمات ذهنی خودم ، پرسه زدن های بی هدف ، و راز و نیازهای عشق آلود با معشوقهء خیالی بئاتریس . همیشه از خودم می پرسیدم چرا کفشهایم اینقدر زود به زود پاره میشه ؟

شعرم میومد اما نمی فهمیدم که شعر رو نباید گریست ، باید اون رو سرود و نوشت . نمیدونم چی شد که تو یه روز سرد و برفی بهمن ماه ، زورِ ذوقم خیلی زیاد شد و من یه غزل سرودم . بعد آروم رفتم پیشِ سرهنگ که داشت رادیو بی بی سی گوش می کرد . گفتم :"پدر ، من یه شعر گفتم ، می خونی نظر بدی ؟" . کاغذ رو تند تند خوند و تا کرد و پس داد . در حالی که به سبیلهای آنکادر شده اش دست می کشید بهم گفت :"واسه این کارا همیشه وقت هست ، فعلاً بهتره دَرسِت رو بخونی ."

من نرفتم درس بخونم ولی بعد از چند روز شعردونم نشکفته پرپر شد ، خُشک شد و افتاد . حالا که فکر میکنم میبینم تقصیر خودم بود ، نفهمی کردم ، ذوقم خیلی نرم بود ، نمیبایست میزاشتمش زیر پوتین سرهنگ .

حالا ناراضی هم نیستم از این ماجرا . اصلاً خیلی هم خوب شد . مرد که نباید شعر بگه !

 

بیست سالم بود ، همهء زمین و زمان مسخره و خنده دار بود . همهء مردم جهان خیلی جدی و موقرانه به انجام مضحکانه ترین کارها مشغول بودند .

همه چیز سوژه بود واسه غش کردن از خنده . هر اتفاق یک شروع بود واسه چهارصد تا داستان مسخره و هجو . تازه یه کمی مغزم داشت جوونه میزد و این مطلب رو درک می کردم : چیزهایی که سالها قبل ارزشمند و محترم بوده ، چه بسا اکنون بی ارزش و مضحک و احمقانه باشه .

با دو تا از رفقا ، متن های عجیب و غریب قدیمی رو از کتابهایی مثل تاریخ بیهقی ، گلستان سعدی، کلیله و دمنه ، حکایتهای ابوسعید ابوالخیر ، خواجه انصاری، تذکره الاولیاء عطار و  ...می خوندیم و در موردشون بحث می کردیم . بعد از چند ماه تحقیق و تفحص تصمیم گرفتیم یک کتاب بنویسیم که جاش تو ادبیات کُهن خیلی خیلی خالیه . این بود که شروع کردیم به نگارش کتاب بسیار ارزشمندی بنام

 الکساشیر في الاحوالات الکساخیل .

متاسفانه این کار خیلی کُند پیش می رفت چون جلسات نگارش کتاب همیشه بعد از نیم ساعت به دل درد و بهم ریختن دل و روده از شدت خنده منجر میشد . دوفصل از کتاب رو شامل ده دوازده تا حکایت نگاشته بودیم که تصمیم گرفتیم از کسی که چند سال از ما بیشتر سن داشت و با تجربه تر می نمود ، نظر خواهی کنیم . اون استاد هم بعد از خوندن دیباچه ، دست نوشته ها رو پس داد و ما رو با تحقیر خُشک آفَرَک خطاب کرد . ما دیگه به چیزی نخندیدیم . اصلاً بعد از چند روز دیگه هیچ چیز خنده دار نبود . خندیدن احمقانه بود . ما فکر می کردیم احمق بودن خیلی بده . ما خشک آفرک بودیم !

حالا به خاطر این ماجرای دومی ، ناراضی ام چون احساس می کنم یه چیزی، یه جایی از من رفته زیر چرخ تراکتور (اون چرخ بزرگه) و نابود شده، که حالا به داشتنش خیلی نیاز دارم .

 

راستی ، خشک آفرک یعنی چی ؟

 

  

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 10:11 |

 

 

این کلمه واسهء من بار معنایی سنگینی داره ، چون چند سال یکی از مشغولیات ذهنی من بوده .

البته منظور من تنها خیانت در محدودهء ازدواج ، روابط عاشقانه و BF و GF بازیه و کاری به خیانت در امانت و خیانت در رفاقت و خیانت در تجارت و خیانت به کشور و ... ندارم .

 

حالا اینکه من از خیانت چه تعریفی دارم و اون چه تعریفی داره و ... بازی با کلمات و سفسطه بازیه . خیانت همونه که هم تو میدونی و هم من .

 

در موردش کتابهای زیادی نوشته شده ، مثل چرا بعضی مردها خیانت می‌کنند (چقدر عنوان خنده داری) و یا روانشناسی بی وفایی و خیانت و ..

مقاله هایی مثل روانشناسي خيانت و روابط پنهاني و یا این یکی از دکتر رضای عزیز که واقع بینانه ، اندیشمندانه و بی تعصب با مسائل برخورد میکنه .

 

هیچ به این فکر کردید هر سال چند نفر انسان بخاطر ارتکاب به خیانت به همسر و یا شریک ( همون پارتنر ) یا معشوق یا معشوقه ، گرفتار چه مجازاتهای سختگیرانه و حتی اعدام به فجیع ترین شکل میشن ؟

اعمال این مجازاتهای وحشیانه چقدر در پیشگیری از این عمل نقش داره ؟

 

این کار در عُرف جامعه خیلی قبیح و ناپسنده ولی ... ولی ... خیلی رواج داره و خیلی هم زیاده . نمیخواد اون دور دورا دنبالش بگردید،  درست زیر دماغ همهء ماست ، تو نیگاه ها ، تو سیمهای مخابرات ، تو امواج هوا ، ما داریم اونو نفس می کشیم .

 

کسی که خیانت میکنه به نظر من سه حالت داره :

       یا از کسی که اونو دوستش داره (یا باهاش ازدواج کرده ) ..

1-     ناراضیه و یکی دیگه میخواد

2-     ناراضی نیست ولی یه بهترشو میخواد

3-     ناراضی نیست ولی یکی کمه  ، بیشتر میخواد

کسی که بهش خیانت میشه به نظر من دو حالت داره :

       به کسی که دوستش داره ( یا باهاش ازدواج کرده ) ..

1-     کوتاهی کرده و نتونسته از یه جنبه هایی ارضاءش کنه

2-     کوتاهی نکرده ولی باز هم طرف به این قانع نشده

به همین راحتی و بدون پیچیده و بغرنج کردن مسئله !

وقتی این عمل یعنی خیانت ، انجام میشه طرفی که خیانت کرده سه حالت داره :

1-     عقاید مذهبی داره و فکر میکنه خدا هر طوری شده مجازاتش میکنه و دستش رو میشه ( حتی بعد از پنجاه سال)

2-     عقاید مذهبی و عذاب وجدان نداره ولی بی احتیاطی میکنه و  لو میره و مجازات میشه . شاید بعدش فکر کنه این کارخدا بوده

3-     عقاید مذهبی و عذاب وجدان نداره همیشه جانب احتیاط رو رعایت میکنه و بد شانسی هم نمیاره و تا آخر عمر در پناه ایزد به شادی و خوشی به خیانت خودش ادامه میده

طرفی هم که بهش خیانت شده سه حالت داره :

1-     هیچ وقت از این مطلب خبردار نمیشه و آروم زندگی میکنه

2-     از این مطلب خبردار میشه ، دلش میشکنه ولی آروم زندگی میکنه

3-     از این مطلب خبردار میشه ، دلش میشکنه و آشوب به پا میکنه یا یه جوری از خیانتکار انتقام میگیره

 

اگه به این حالتها بدون عینک عقاید دینی و مذهبی نگاه کنیم ، چه شکلی هستند ؟

از دیدگاه جامعه شناسی و آسیب شناسی جامعه و خانواده چطور ؟

خانواده هایی که با خیانت (به بهانهء خیانت) از هم پاشیدند و چه دلها که شکست و پودر شد ، مثل پودر بچه .

 

یه جور دیگه هم میشه بهش نگاه کرد :

زن مُسنی رو میشناسم که توی چهارده سالگی شوهرش دادن به یه مرد سی سالهء بد اخلاق و زشت و زُمخت . این زن با اینکه خیلی هم زیبا و جذاب بود و صدها مرد دیگه همواره در خیل فدائیان و  دلدادگانش بودند ، بخاطر بچه هاش نتونست طلاق بگیره و هرگز هم به شوهر گردن کلفت و نیمه دیوانه ای که ازش متنفر بود ، خیانت نکرد . اینقدر که داستان نجابت این خانم سالهاست زبانزد فامیلها و همسایه هاست .

این زن حالا حدود شصت سالشه و افسرده ، علیل و رنجور و به شدت عصبی . تحمل دیدن اینکه دامادش به دخترش محبت میکنه رو نداره و پای درد دلش که بشینی میگه :"هرگز تو زندگیم مزهء عشق و محبت و دوست داشته شدن و نوازش رو  نچشیدم ، ای خدا چرا سرنوشت من اینجوری بود؟"

 

رقت انگیز و در عین حال خنده داره .

 

خیانت یک واژه جالبیه .

این وسط یکی احتمالاً دلش میشکنه .

توی دادگاهِ فکر هر آدم که باورها و عقایدش پیش داوری و داوری می کنن ، همیشه یکی مقصر و مجرم شناخته میشه و مستحق مجازات .

اما من بعد از سالها دادگاه گرفتن ، نتونستم کسی رو تو شکستن این دل ، مقصر و مستحق مجازات بدونم .

امیدوارم هیچ وقت هیچ کس بدون در نظر گرفتن همهء جنبه ها (تفکر سیستماتیک!) به این نتیجه نرسه که ازدواج کردن را ه حل خوبی واسه بعضی مشکلاتشه .

امیدوارم اگه یه روزی ازدواج کرد همسرش براش کافی باشه .

امیدوارم اگه یه روزی ازدواج کرد اون واسه همسرش کافی باشه .

امیدوارم اگه کافی نبود بشه به راحتی از هم جدا شد .

امیدوارم اگه کافی نبود و نشد و  یکی خیانت کرد ، اون یکی هرگز اینو نفهمه !

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 14:31 |

 

 

اولین بار که در مورد بیوریتم مطالبی تو یه مجله خوندم ، خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم .

بیوریتمولوژی Biorhythmology ،  یه مبحث جالبیه که میگه وضعیتهای فیزیکی ، احساسی و فکری ما از بدو تولد تا پایان عمر ، تابع سه منحنی سینوسی با پریودهای 23 و 28 و 33 روزه هستند و با بسط دادن این اصول ، یک مجموعه روزهای بُحرانی رو مشخص میکنه که توی اون روزها احتمال وقوع حوادث برای ما بخاطر لغزشهای بیشتر سیستم عصبی ، بیشتر میشه . ضمناً میشه میزان و درصد تطابق منحنی های دو نفر رو تعین کرد و با توجه به نوع رابطه ، مشخص کرد که ارتباط خوبی خواهند داشت یا نه .... حالا این مطلب چند صفحه توضیح هم داره که میشه با یه کمی جستجو از این طرف و اون طرف نِت ، یه چیزهای بیشتری در موردش پیدا کرد .

 

حدود دو سال با کشیدن این منحنی و نمودارها روی کاغذ ، روزهای سعد و نحس آینده رو مشخص می کردم . یه نرم افزار برای محاسبه بیوریتم از اینترنت گرفتم و حدود سه سال هم با کمک اون این کار رو ادامه دادم تا اینکه بالاخره یه دیتابیس با Interface خوشگل با کمک MS Access ساختم که کلاً همه نوشته ها و تاریخهاش فارسی بود و کار کردن باهاش راحت تر بود و راستی راستی چیزی از اون خارجی ها کم نداشت ! .. و این ماجرا سه سال دیگه ادامه پیدا کرد ...

 

حالا از این داستان که بگذریم ، اگه به شما یه مقالهء ظاهراً علمی از یک مجلهء معتبر نشون بدن و بگن طبق این اصول شما می تونید روزهای مناسب برای انجام یک سری فعالیتهای خاص رو در آینده پیشبینی کرده و احتمال موفقیت خودتون رو بیشتر کنید ، شما چی فکر می کنید ؟

اگه مثلاً وقتی برنامه امتحانات پایان ترم رو چک می کنید و میبینید که امتحان معادلات دیفرانسیل یا استاتیک ، دقیقاً تو روزی برگزار میشه که شرایط فکری شما تو بد ترین حالتشه چطور ؟

 

من بعد از هشت سال رکورد جمع کردن از وضعیتهای واقعی خودم و چهار نفر دیگه و مقایسه و تطبیق اونها با چیزی که نمودار بیوریتم نشون میداد ، به یک نتیجهء جالب رسیدم :

بیوریتم یک دروغ احمقانه است .

هیچ نظمی در تطابق واقعیت و نمودار نمیشد پیدا کرد ، گاهی همخوانی و گاهی مغایرتهای طولانی .

تازه به فراست افتادم ببینم که آیا انتقادی هم به این قضیهء بیوریتم وارد هست یا نه ؟ دیدم که بعله : چه انتقادهایی ..   

بیوریتم یه دروغه .. یه نظریه که هیچ گاه نتونست به اثبات برسه .. اما دوست داریم که اون رو مثل طالع بینی باور کنیم !!

وقتی به این تجربه فکر می کنم میبینم که تاثیرش برای من خوب بوده . حالا دیگه با خوندن کتابها و مقالات و مطالب جالب و اغوا کننده ، به راحتی در مسیر فکری نویسندهء اون مطلب قرار نمی گیرم تا به نتیجه ای برسم که اون رسیده .

اول از هر چیز باید از درست بودن و بی شُبهه بودن اصولی که این فرضیه بر پایه اونها استوار میشه و مسیر منطقی رو تا اثبات فرضیه و به دست اومدن قضیه طی میکنه ، اطمینان حاصل کرد .

 

شاید اگر من از همون ابتدا به اصول فرض شده در اون مقاله شک کرده بودم و یا حتی ، جمع آوری رکورد ها رو نه بخاطر تائید درستی باور خودم ، بلکه بخاطر اینکه ببینم این مطلب اصلاً قابل قبول هست یا نه ، انجام داده بودم و با این دیدگاه اونها رو تحلیل می کردم ، هشت سال طول نمی کشید تا من به چرند بودن این قضیه پی ببرم و بعد هم با توضیح این مطلب برای تمام کسانی که قبلاً با تعصب و ایمان از بیوریتم براشون صحبت کرده بودم و اونقدر ازش دفاع کرده بودم ، شرمنده بشم .

 

زمان میگذره ولی آدم بعضی وقتها واسه یاد گرفتن یه چیزی که خیلی از آدمهای دیگه اون رو از دو سالگی میدونن ، باید چند سال از زندگیش رو خرج کنه .

 

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 9:33 |

 

 

و اما ..

این ابراهیم ویکتوری بود که قولنج مغزِ فندقی منو شکست .

فکر کنم سال هشتاد بود که برنامه هاشو کانال یک ماهواره پخش میکرد و من وسطهای برنامه که میشد دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم و تا آخر برنامه از شدت حیرت مشت تو کلهء پوک خودم نکوبم . بعد از اتمام هر قسمت هم تا هفتهء بعد و قسمت بعدی ، چهارصد کیلومتر خیابونهای شیراز رو پیاده پرسه می زدم و با خودم حرف می زدم ولی باز هم انگار نمیتونستم درست درک کنم ، این خنگی و کم هوشی کماکان ادامه داره و دیگه بهش عادت کردم .

اسم برنامه شگفتیهای جهان بود و موضوع اون بیان واقعیتهای علمی جهان در زمینه های فیزیک و اختر شناسی .

 

چیزی که جالب بود ، پرفسور ویکتوری عزیز ابتدای برنامه از بیننده ها خواست تا در مورد سه چیز از او سوال نپرسند :

1-     خدا

2-     بهشت و جهنم

3-     بشقاب پرنده

و البته مجبور شد این درخواست خودش رو بارها در برنامه های بعدی تکرار کنه .

در برنامهء چندم بود که بالاخره خیلی کوتاه اعتراف کرد به بهشت و جهنم اعتقادی نداره و تنها خدایی رو بعنوان یک مبداء و آغاز کننده هستی ، اعتقاد داره و نه به قول خودش "اون خدایی که شما میشناسید" .

 

در حال حاضر بعد از گذشت گمونم پنج سال از انتشار کتابهای دو زبانهء فارسی-انگلیسی پرفسور ویکتوری به اسمهای شگفتیهای جهان و اسرار کائنات (دو جلد) و با وجود تبلیغات کمی که این اواخر در مورد این کتابها شد ، هنوز این کتابها در ایران در دسترس نیستند . البته کتاب اول در ایران چاپ شده ولی من که هنوز تو هیچ کتابفروشی بجز آدینه بوک ندیدمش و  کتاب دومی نه تنها چاپ نشده ، که ممنوع هم هست !! از قرار معلوم یه جاهاییش با شریعتِ بر حق ، جور در نمیاد .

یه کسی یه جایی گفت میتونین کتابهاشو به قیمت خیلی بالایی توی فروشگاه اینترنتی آسمان شب گیر بیارید . ما که چیزی پیدا نکردیم .

 

بعد از گذشت این چند سالی که از انتشار کتابها و پخش برنامه های این عزیزِ دلِ من میگذره ، نوروز پیش دوباره تو همون کانال یک دیدمش ، مشغول بحث و کَل کَل کردن با یکی دیگه . آی خوشم میاد از این کله شقیش . گفت : "به نظرم بزرگترین کاری که با نوشتن این کتابها و اجرای این برنامه ها کردم این بود که خیلی از خرافات مَردم رو از بین بُردم ."

ابراهیم ویکتوری یه دانشمند فیزیک و نجوم به حساب میاد ، مدرکش فوق لیسانسه و بارها تذکر میده که به من لقب دکتر ندین .

شرح ابراهیم ویکتوری از جهان ، خیلی جالب و هیجان انگیزه .. اما نه در آغاز زمان ! 

آره .. در مورد بیگ بنگ فالش میزنه و میرسه به چیزی در حد اثبات ریاضی وجود خدا !!

شاید حقش بود به واژه نمی دانیم می رسید ...

خیلی این انسان رو دوست دارم و دلم میخواد یه جوری میشد که کتابها و برنامه هاش برای همه در دسترس بود .

این هم    وب سایت ابراهیم ویکتوری  .

 و این هم    وب سایت فروش کتابها و دی وی دی هاش  (که البته از داخل ایران قابل سفارش دادن نیستن! )

 

پی نوشت : خوب مثل اینکه تازه دو تا از کتابهای ابراهیم ویکتوری توی ایران مجوز گرفته و توسط انتشارات به نگار (که هیچ نشون و آدرسی هم نداره) چاپ شده . توی آدینه بوک میتونید این دو تا رو ببینید . و واسه خریدشون هم به همون فروشگاه اینترنتی آسمان شب به شماره 02188660886 تماس بگیرید تا نحوه خرید پستی رو به شما بگن . قیمت کتاب شگفتیهای جهان همراه با یک دی وی دی و قسمت اول کتاب اسرار کائنات مجموعاً سی هزار تومن میشه گمونم !

 

 پی نوشت ۲ : برای دانلود کتاب شگفتیهای جهانبه پست ۵۲ همین وبلاگ (فروردین ۸۷) مراجعه کنید .

 

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 12:1 |

 

 

یکی از خصوصیتهای باورهای مذهبی اینه که آدم رو به یه عادت چسبو دچار میکنه که خیلی چیزها رو بدون چون و چرا بپذیری و هیچ وقت در مورد اونها شک نکنی ، سوال نکنی ، اگه سوال میکنی زودی با جوابهای آبکی قانع بشی و خلاصه وجود یه سری چیزهای شگفت آور برات هضم نشده نباشه مثل : اتفاق افتادن معجزه ، خرق عادت ، اتفاقهایی که منشاء ماوراءالطبیعی دارند ، قدرتهای الهی یا شیطانی و ...

حالا چند سال پس از ترک اعتقادات مذهبی و خوندن کتابها و مجله هایی مثل شک گرا  ، باید بگذره تا آدم این عادت ناناز رو ترک کنه من نمیدونم .

 

میگن شک راهروی خوبی برای گذر کردنه اما جای خوبی واسه موندن نیست .

این حرف رو کاملاً قبول دارم ، و اینکه وقتی پا تو این راهرو گذاشتی ، اونقدر کش میاد و دراز میشه که وقتی از آخرش میای بیرون ، راستی راستی هیچی نداری ، لُخت مادرزاد ، پاک و منزه ، ... رها و آزاد .

 

چندین سال پیش بود تو برنامهء دیدنیها که یکشنبه شب ها از شبکه دو پخش می شد ، فیلم عبور دیوید کاپرفیلد از میان دیوار چین رو دیدیم  .

چند نفر از ما ( ما که بچه بودیم ، از پدر و مادرا ) ، به این کار خارق العاده شک کردن و گفتن یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست ؟

 

چند نفر از ما به نیروهای فرا طبیعی بعضی آدمها مثل مرتاض های هندی اعتقاد داریم ؟

از معجزات بزرگان اسلام که در قید حیات نیستند که بگذریم آیا هیچ میدونین که تو همین مملکت خیلی ها به مکتب یه هندی به اسم سای بابا ( بعداً در موردش یه چیزایی می نویسم ) اعتقاد دارند و اون رو صاحب معجزه و قدرتهای فرا طبیعی می دونن ؟

آیا شعبده بازی رو به اسم کریس انجل میشناسید و کلیپ های باور نکردنی اون رو دیدید : راه رفتن روی آب ، شناور و معلق شدن در هوا ، نصف کردن آدم زنده ، عبور کردن از یک صفحه شیشه ای تاثیر بر روی اجسام از فاصله و ...

 

وای که چقدر توی فروم های انگلیسی زبان ( با این انگلیسی دست و پا شکستهء ما) غریبانه پرسه زدیم و از این و اون دربارهء صحت این چیزهای شگفت آور ، پرسیدیم  و از این سایت به اون سایت پیاده زیر آفتاب راه رفتیم.

جالبه که بیشتر اونها که از کشورهای متمدن تر هم بودن ، در درستی این معجزات هیچ شکی نداشتند.

اینکه موءسسه جیمز رندی یک جایزه یک میلیون دلاری میده به کسی که بتونه تو شرایط ایزوله آزمایشگاهی ، یه کار متافیزیکی و فرا طبیعی انجام بده ، و اینکه بعد از چند سال هنوز کسی داوطلب شرکت در این آزمایش نشده ، برام خیلی جالب بود .

البته انتقادهایی هم به رندی وارد هست . ( مثل این )

ولی در هر حال آدم رو به جستجو و کند و کاو میندازه .

یه ضرب المثل چینی هست که میگه :

عاقبت جوینده یابنده بود ، گرچه با آدمی بزرگ شود

اینکه فرا طبیعت گرایی و بطور کل گرایش به باور کردنِ نیروها و عوامل مافوق طبیعی چیه و از کجا ناشی میشه ، خودش یه بحث مفصله .

و صد البته اینکه چقدر شنیدن فریادهای عصبیِ باورمندان به این عقاید رو که "علم وجود این چیزها رو ثابت کرده ، این حرفهای ما رو دانشمندان هم تصدیق کردن ، امروزه علم هم به قبول این حرفها اعتراف کرده ، اینا علمیه ، دانشمندا ... "  چقدر منو به خنده میندازه .

آخه اول باید یکی به ما آموزش بده که اصلاً علم چی هست ، چه چیزهایی علم نیست ، علم از چی بدست میاد ، تجربهء علمی چیه ، علم تا حالا جواب چه سوالهایی رو میدونه و پیدا کردن جواب چه سوالهایی رو در دست جستجو داره ، ...

 

شک کردن یه خورده جرءات میخواد . یه خورده سخته . یه کمی دردناکه . ولی یه روزی باید این کار رو کرد ، هر چی دیرتر بشه سخت تره.

 

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 9:36 |

 

 

زمانی که بهترین دوست و همکلاسی ام در نوجوانی ، دیوانه شد و من و برادرش بیهوده سعی می کردیم با مراقبت و محبت ، دیوانگی را از او دور کنیم ، فرصت خوبی بود که از نزدیک با این موضوع ارتباط برقرار کنم و از وسوسه های دیوانه شدن که بعد از خواندن کتاب دارالمجانین نوشتهء جمال زاده ، گهگاهی به سراغم می آمد رها شوم .

این دوره سه ماه طول کشید و بعد از آن سه ماه دیگر که اینبار این نوجوان مجنون را به آسایشگاه روانی سپردیم و اینبار بیشتر از قبل با دیوانگان محشور بودیم .

اقوام و آشناها به گمان اینکه این پسر دچار جِن زدگی و نفرین شدگی و قُفل شدگی و ... شده ، بارها به دفاتر مشاوره و مطب جن گیر ها و دعانویس ها و رمال ها ... رفتند و چه مزخرفاتی که به خوردِ این پسر ندادند .

حالا این دیوانگی که یه واژهء کلی و گُنگ و نا مفهوم هست ، در واقع چه نوع بیماری روانی و دقیقاً چی بود، من نمیدونم ولی رفتارهای دوستم رو کاملاً یادم میاد :

هیجانهای احساسی شدید ، افسردگی و شادی ناگهانی و غیر منتظره ، حساسیت زیاد به هر عامل برانگیزاننده احساسات مثل شعر ، ترانه ، فیلم ، اشک ، مشاجره ، ... ، رفتارها و عکس العمل های کاملاً بی منطق و به نهایت احساسی . مثلاً با یه دختر معتاد تو پارک دوست شده بود و از خونه پول می دزدید تا مخارج دختره رو تامین کنه و یه روز که هیچ پولی نبود ، دختره بهش گفت برو بمیر و این آقا هم رفت همچین رگهای دستشو زد که راستی راستی وقتی درِ اتاق رو شکستیم و رفتیم تو ، امیدی به زنده موندنش نبود . حالا بگذریم از بقیه اش ...

  این گل پسر ما بعد از مصرف یه دوره قرص لیتیوم به همراه یه سری داروهای دیگه خوب شد و برگشت به زندگی نسبتاً عادی .

چند سال بعد از اون نظیر همین شیدایی رو ایندفعه واسه یه دختر خانوم بیست ساله که از آشناها بود دیدم که چطور به خاطر عشقش ، خانواده اش رو به خاک سیاه کشوند . اون هم بعد از چند ماه رمال و دعا نویس و نصیحت شدن و کتک خوردن و تو خونه زندونی شدن و مشاوره خانوادگی رفتن و یه عالمه کار بی نتیجهء دیگه ... با یه دوره داروهای روانپزشکی  از جمله همین لیتیوم ، عقلش برگشت سر جاش .

توی سایت روانیار توی این صفحه ، یه مطالبی در مورد این لیتیوم عزیز نوشته که من اینجا ذکر می کنم :

لیتیوم (lithium) متداول‌ترین داروی تثبیت‌کننده  خلق و خوست و معمولاً به عنوان نخستین دارو برای درمان اختلال دوقطبی تجویز می‌گردد. اثربخشی این دارو معمولاً هنگامی که مصرف آن از ابتدای دوره  تغییر حال شروع گردد بیشتر است. بنا بر اطلاعات منتشر شده از سوی انجمن ملی سلامت ذهنی (NMHA لیتیوم در 60 درصد بیماران مبتلا به اختلال دوقطبی برای کنترل مانیا اثربخش بوده است. این دارو در جلوگیری از بروز دوره  جدید بیماری، هم افسردگی و هم مانیا، موثر بوده و در کاهش خودکشی در بین بیماران دوقطبی، اثربخش به نظر می‌آید.

وبلاگ دکتر و پرستار هم درباره لیتیوم میگه :

ليتيوم براي درمان مرحله شيدايي در اختلال دوقطبي (شيدايي ـ افسردگي ) و افسردگي تجويز مي شود. اين دارو از فراواني و شدت تغييرات خلقي مي كاهد و به شما اجازه مي دهد كنترل بيشتري برروي احساسات خود داشته باشيد.

 

واما ... بعد از این همه روده درازی و داستان سرایی ، اون چیزی رو که به اسم روح و روان  می شناسیم و اکثراً اون رو تا حد زیادی مستقل از ماده و جسممون میدونیم ، و شخصیت و روحیهء افراد و اشخاص رو تنها با مقایسه و قضاوت از آن نسبت به هنجارها و ناهنجارها ی خودمون ، برچسب می زنیم ، مثل : عصبی ، خونسرد ، شاد ، افسرده ، بهانه گیر و بی قرار ، خشک و جدی ، متعصب و بی منطق ، انحصار طلب و مالکیت گرا ، آزاد اندیش و پذیرا ، لجباز ، ...

تمام اینها تنها ناشی از برهمکنش یک سری هورمونها و عناصر در بدن و تعادل شیمیایی منحصر به فرد ترکیبهای بدن هر کدوم از ماهاست .

 

پس آقای عاشق پیشه ، میتونه سخت دل و بی احساس بشه و یا خانم ریاضیدانِ بی احساس ، میتونه شاعر خوبی بشه ... اگه تغییری در ساختار شیمیایی خون و یا مغز اونها صورت بگیره ....

 

از این مُدل حرفها و مطالب که خیلی هم زیاد میشه درباره اش تحقیق کرد و به نتایج جالبی هم رسید ، باز هم چیزهایی خواهم گفت .

 

ای کاش همهء افراد این جامعهء به ظاهر فهمیده و متمدن ما ، بجای قضاوت کردن رفتار ِ اطرافیان و سایر آدمهایی که مشکلات رفتاری دارند ، به دنبال دلیل علمی برای پیدایش این مشکلات و رفع اونها باشند و دست از خُرافه ها و برداشتهای گنگ و نامفهوم که از تفکرات نسلهای قبل از ما منتج میشه بردارند.

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 15:36 |